گاهی که خیلی غمگین میشوم
گریه نمیکنم...
فقط لبخندی کش دار و تلخ
به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم...
و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم !
و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم
و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید...
و موهایم را دور انگشتانم حلقه میکنم...
و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !
گاهی که خیلی غمگین میشوم
خودم را نوازش می کنم در اوج تنهایی
و خود را در آغوشِ خود رها میکنم...
دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم
و فراموش نشده ام... نمرده ام ...
گاهی که خیلی غمگین میشوم
مدتها خود را در آینه مینگرم...
امروز از آن گاهی هاست ....

:: برچسبها:
غمگینم ,
|
امتیاز مطلب : 55
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11